تبليغاتX
عشق ایرونی

عشق ایرونی

یه دوست

گاهی اوقات                     
احتیاج به یه آدمی داری٬
یه دوستی٬
که واسته روبه‌روت
محکم توی چشمات رو نگات کنه
و بزنه تو گوشت
که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونه‌ت و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوستته.
که نگاش کنی٬ همون‌جوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »
که سرت فریاد بکشه ..                        
که تو یه هو بلرزی٬
که بری بغلش٬
که بغلت کنه٬
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
که سرت رو فشار بده توی گودی‌ شونش٬
که تو چشمات رو ببندی٬
روی شونه‌ش گریه کنی٬
بلزی٬
و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته .. »

یاد آن بی وفایی نکنید

با عاشق دل خسته جدایی نکنید

یا آنکه وفا کنید تا آخر عمر

یا آنکه از اول آشنایی نکنید

+ نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386 3:15 بعد از ظهر توسط ali |


سلام این روزا خیلی سنگدل شدی به جون خودت از تو دیگه توقع نداشتم

اما با همه این حرفها و این عذاب دادنت بازم دوست دارم خیلی دوست دارم

 

روزی از روزها ، شبی از شبهاخواهم افتاد و خواهم مرد.اما می خواهم هرچه بیش تر بروم تا هرچه دورتر بیفتم.

 

                                   هر کسی دوتاست و خدا یکی بود .                                    
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت.      
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ...
   

+ نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386 3:11 بعد از ظهر توسط ali |


......... اگه دستم به جدائی برسه       

                                                    ......... اونو از خاطره ها خط می زنم
......... از دل تنگ تموم آدما            

                                                    ......... ازشب و روز خدا خط می زنم
......... اگه دستم برسه به آسمون      

                                                    ......... با ستاره ها قیامت می کنم     
......... نمیزارم کسی عاشق نباشه     

                                                ......... ماه و بین همه قسمت می کنم        

اگه کسي رو دوست داشته باشي نمي توني تو چشماش زل بزني...

 نمي توني دوريش رو تحمل کني...

نمي توني بهش بگي چقدر دوسش داري...

 نمي توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري...         

 براي همين عاشقا ديوونه مي شن...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 تیر1386 5:38 بعد از ظهر توسط ali |


وقتی این کارا رو می کنی٬ وقتی این همه مشکل رو یه دفعه می فرستی اولش می گم امتحانه! یه امتحانی که همیشه توش روفوضه بودم. بعدش می گم...

خیلی وقته که برات ننوشتم. فکر کردم تو هم منو فراموش کردی. فکر کردم دیگه برات مهم نیستم. دیگه دوستم نداری... نه! حالا نه. همه این کارا می کنی که بیام پیشت. گریه کنم. قرآنتو بخونم. دعا کنم. التماس کنم.

همه این کارا رو می کنی چون هنوز دوسم داری! چون هنوز منو فراموش نکردی. چون دلت برام تنگ شده. این کارا رو می کنی که فقط بیام پیش خودت. چون هنوزم می خوای صدامو می شنوی. ولی من... چی بگم. تو این مدت که غرق توی این دنیای کثیف و ... بودم. درگیر دعوا ها و جنجال ها و ... . اصلا تو را یادم رفته بود. یادم رفته بود که یه خدایی دارم. یه خدای مهربون. یادم رفته تو هستی٬ کنارمی. چند بار خواستم بیام پیشت. ولی نشد. گفتم تو هم دیگه فراموشم کردی. گفتم دیگه اسممو از بین بنده هات خط زدی.

ولی این چند روزه بد جور محتاجتم. خودت این کارا رو کردی. چون می خواستی خیلی چیزا رو که یادم رفته بود یاد آوری کنی. یادم بندازی که کی بودم٬ کی هستم و ... .

نمی دونم الان چطوری بیام پیشت. الان که خودت دستمو گرفتی. صدام کردی که رحیمه بیا! نمی دونم سرمو چطور بالا کنم. چطور بگم خدا جون کمکم کن. آخه چجوری بعد از این همه مدت بیام و ازت کمک بخوام آخه نامردی نیست. بی مروتی و... . آخرشه به خدا.

حالا که فهمیدم دلت برام تنگ شده. پس چرا این قدر دیر؟ چقدر صبر؟ چرا منو نمی بری پیش خودت؟ خسته شدم. آخه منم دلم برات تنگ شده...

هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست

دل افسرده غیر از مشت گل نیست

الهی! سینه ای ده آتش افروز

در آن سینه دلی وان دل همه سوز

+ نوشته شده در شنبه 26 خرداد1386 1:36 بعد از ظهر توسط ali |


گفتم دوستت دارم

 

 گفتي خوب كه چي !

 

 گفتم عاشقتم 

 

 گفتي آدم زياده !

 

گفتم معتاد نگاهتم 

 

 گفتي نگات خماره !

 

گفتم دارم از عشقت ميميرم 

 

 گفتي يكي از مزاحم هام كم ميشه !

 

بعد از اون روز با خودم عهد كردم كه ديگه عاشق نشم .

 

ديگه چشمهاي كسي رو نگاه نكنم .

 

ديگه باور نكنم . . . .

 

 به خودم گفتم تو ميتوني عاشق خيلي چيزا باشي :

 

عاشق نوشتن , عاشق خوندن , عاشق شعر , عاشق مرغاي عشقم كه كنارم نشستن و دارن نگام

 

 ميكنن , عاشق طبيعت , گل و حتي خار و بيشتر از همه خدا ولي ديگه عشق....نه ! ! !

 

 

 

  بار الهی

                                                      آنکه در تنها ترین تنهاییم 

                                                   تنها کسم  تنهای تنهایم گذاشت

                                                                 ای خدا 

                                                           به حق تنهاییت 

                                          در  تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش مذار

+ نوشته شده در شنبه 26 خرداد1386 12:49 بعد از ظهر توسط ali |


ای خدا پس آخر دنیا کجاست

کجا این دل دیگه آروم میگیره

کی میشه هر چی غمه تموم بشه

کی همه غصه عالم میمیره

ای خدا دلم میخواد داد بزنم

بگم از هر چی غمه خسته شدم

بگم از این همه نیرنگ و ریا

از همه دروغگو ها خسته شدم

خدا جون خستگیهامو در بکن

بذار این تنهایی هم تموم بشه

سهم من توي اين دنياي بي حاصل بودن


با همه شکستگي هاي دل من


با همه تلخي قصه ي تو و من


من که حيفم مياد از گلايه کردن


ارزش گلايه ي من بيش از اين هاست


نه براي اون کسي که اهل سوداست


کسي که لحظه به لحظه رنگ دنياست


من ساده به خيالم از خود ماست


سهم من از تو چه بوده غير آزار


تويي که دنيا برات شده يه بازار


من تو رو به چشم ياري ديده بودم


تو مرا اما به چشم يه خريدار


ارزش گلايه ي من بيش از اين هاست


نه براي اون کسي که اهل سوداست


تو رو بايد مي شناختم که هزار تا چهره داشتي


روي احساس و دل من داشتي قيمت مي گذاشتي


تو نتونستي بفهمي که وفا خريدني نيست


چيني شکسته ي دل ، ديگه پيوند شدني نيست


سم من از تو چه بوده غير آزار


تويي که دنيا برات شده يه بازار


من تو را به چشم ياري ديده بودم


تو مرا به چشم يه خريدار


توي اين دنياي بي حاصل بودن


با همه شکستگي هاي دل من


با همه تلخي قصه ي تو و من


من که حيفم مياد از گلايه کردن


آنكس كه ميگفت دوستم دارد، عاشقي نبود كه به شوق من آمده باشد ،

رهگذري بود كه روي برگهاي خشك پائيزي راه ميرفت ،

صداي خش خش برگها همان آوازي بودكه من گمان ميكردم ميگويد : دوستت دارم

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 18 اردیبهشت1386 3:33 بعد از ظهر توسط ali |


وقتی هر گوشه ی این شهر    
پر تزریقی و معتاد
وقتی شاعر سیاست
به مسافر کشی افتاد
وقتی با توم و کشیده
زده تو غرور مردم
وقتی ضجه شکنجه
توی این همه صدا گم
جایی که چرا و اما
غلطی خیلی بزرگه
وقتی کودک خیابون
نصفه شب آدامس به دسته
اونکه مسئول و مدیر
یا خماره، یا که مسته
دختر فراری هر شب
وقتی تو تخته جدیده
روی موهاش حتی رنگ
گل سر رو هم ندیده
وقتی که گلیم تصمیم
قد پای من وما نیست
وقتی حرف، حرف یه فرده
حرف، حرف اجتماع نیست
وقتی مزه تن تو
باب دندون سیاست
جائیکه شعر جدیدت
دردسر ساز میشه واسه ات
از دو تا چشمای آبیت
شعر گفتن خنده داره
توی شهری که غم نون

همیشه خدایه راهی رو برای هر چیزی گذاشته

برای عشق صبر

برای زندگی عشق

برای تو من وحتی برعکس

برای گناه توبه

برای آرامش خودشو (یعنی خدا)

آره بابا می دونم کی به این حرفاگوش می کنه بقول خودمون بی خیال دنیا خودتو وعشق وحالت.

اصلان یکی نیست بگه داری چی می گی حرفای مسخره..

نه بابا یه کم وایسا..! بقول خودمون همه چی رو بی خیال بشیم باشه قبول اما آرامشو نه نمی تونیم.

آرامش..! آرامش چیه؟

همه حتی اونی که خیلی گناه کاره دوست داره آروم باشه

به خودش می گه بابا بی خیال من که 1000تا گناه کردم این یکی هم بهش اضاف

الان شده 1001 گناه .همیشه ته دلش دوست داره 1001 گناهش پاک بشه.

اما چطوری؟

این فقط یه راه داره. مثه راه خونه مانیست که 5.6 تا راه داشته باشه

راهشم توبه س.توبه

آره همین یه کلمه پر از معنی (بابا یه کم صبر کن)

توبه نه نماز می خواد نه دعا نه مناجات ..نه وقت تو میگیره.. نه مزاحمت می شه

کافیه یه بار از ته دلت بخوای وبگی خدایا منو ببخش توبه.

تموم شدالان تو گناهت شده صفرالبته یه چیزی هست

اگه می خوای بدونی

 


+ نوشته شده در سه شنبه 18 اردیبهشت1386 3:15 بعد از ظهر توسط ali |


یادمون باشه هیچکس رو امیدوار نکنیم

بعد یه دفعه رهاش کنیم چون خرد می شه

میشکنه و آهسته میمیره یادمون باشه که

قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که

به ما تکیه کرده سرش درد نگیره ،یادمون باشه

کسی و بیشتر از چند روز چشم به راه نزاریم

چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره

یادمون باشه اگر کسی دوستمون داشت

بهش نگیم برو نمی خوام ببینمت

 

تو را به دادگاه خواهند کشید....

شاید به حبس ابد محکوم شوی

جزییات جنایتت معلوم نیست

اما

اثر انگشتت را...

روی قلبی شکسته یافته اند!!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 17 اردیبهشت1386 2:16 بعد از ظهر توسط ali |


زیر باران واژه ها می ایستم و ناگهان چتر رنگارنگم را می بندم . حرفهای تو مرا ابی می کند.

قد می کشم و اسمان ها را پشت سر می گذارم . نفسهای خدا را دانه دانه می شمارم و شاعر

می شوم . با ستاره ای که هزار سال عاشق بوده به زمین برمی گردم . دریا را با اسمان می امیزم و

کمی در باغچه می ریزم تا گلها همه رنگ و بوی تورا بگیرند .

چه خوب است با تو حرف زدن و سطرهای نانوشته ی زندگی را خواندن . چه خوب است با تو به ابرها و

دره های مه الود سفر کردن و مرطوب شدن . دلم می خواهد انقدر شاداب بمانم که روی انگشت هایم

گل سرخ بروید . دلم می خواهد وقتی از پرواز می گویم هیچ پرنده ای زخمی نباشد و روزی که شعر صبح

 را در دفتر مشق کودکان می نویسم ، چشمها بیدار باشند .چه خوب است از تو گفتن و با تو عاشق

 شدن و از پیچ جاده ها گذشتن . دلم می خواهد روی برگ درختان یادگاری بنویسم و به همه بگویم

 انچنان تو را دوست دارم که مجنون ، لیلی را و فرهاد ، شیرین را .

چه خوب است خاطرات دیرین را با دستهای تو ورق زدن و در میان کویر فراموشی گل گفتن و گل

شنیدن . دلم می خواهد در کنارم بودی تا نفسهای تو را دانه دانه بشمارم و اخرین سروده هایم

را برایت بخوانم .

برای عشقم که بند بند وجودم به وجود او وصل است

نمیدونم چرا تا ستاره ای میخواد بیاد___________________

توشب سیاه من طلوع کنه _______________________

دست بی رحم زمونه باز میخواد________________

زندگیمو مثل شبا سیاه کنه__________________

حالا من موندمو یه آسمون بی ستاره_________

چیک چیک بارون اشکهام تو رو یادم میاره_______

دیگه تنهائی من مشقهای هرشبم شده__

میدونم از عشق تو تنهائیی سهم من شده_____

وقتی رفتی چشامو دادم به دست پنجره_________

گفتم چشم به راه باشه تا اومدی خبر بده__________

رو تن پنجره خیسه خوندم با اشکهاش مینویسه________

اون دیگه بر نمیگرده رفته واثه همیشه

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 17 اردیبهشت1386 2:13 بعد از ظهر توسط ali |


تـــو کجـــــــــــايی شــــب يلدا

مـــــــن بـــه انتظــارم ايـــــــنجا

تــــو کجـــــايی شب ســـــاقی

شـــــب عشق و شـــــب راوی

تــــــو کــجايی عشق شـــــبانه

شـــــــب شــــــاعر و تـــــــرانه

تو کـــجايی شب شعر عاشقونـه

تو ستاره چشمک های بی بهونه

تو کـــــجايی شــــــــب يــــــلدا

شـــــــــــب شــور و شب شبها

 

+ نوشته شده در شنبه 15 اردیبهشت1386 4:42 بعد از ظهر توسط ali |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

هفته چهارم شهریور 1386

هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386



پیوندها

مهسا جون(طلسم عشق)
فاطمه خانوم(قصه عشق)
اقا شادمهر(ماه اسمونی)
زهرا خانوم
اقا امیر و اقا جواد


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS